Wednesday, April 11, 2007

Khaatereha , ..


بعد مدت ها برگشتم به خونه ام.. اینجا
يه زمانی اینجا رو حتی برای يک روزم ترک نميکردم
از احساسی که فکر ميکردم عشقه,تا تنفر مينوشتم
از روزای سياه و ديوونه بازيام...از تو , اون و خودم مينوشتم
فقط مينوشتم
چه روزايی رو گذروندم.. چه احساسايی رو تجربه کردم
... نقصام رو شناختم
و
حالا'
بزرگ شدم و برگشتم
ديگه نه از احساسای لحظه ایم مينويسم
نه بهشون توجه ميکنم
اول که اومدم اینجا خواستم زود اینجاا رو ترک کنم
ياد گذشته , .. اومد سراغم
داشتم فرار ميکردم
اما موندم و به دستام فرمان دادم بنويسن
!از حالا
گذشته رو ميشه کمرنگ کرد اما فراموش نه
ديگه ياد گرفتم از حقيقتا فرار نکنم
حتی اگه از طلوع خورشيده 6 صبح بيزارم هم بهش نگاه کنم
چون ممکنه هميشه این پرده ی ضخيم اتاق جلوی ديدن این منظره رو نگيره
..پس ميرم جلو همينطور که تا الان کشيدم خودمو جلو
و سعی ميکنم گذشته رو يجای مغزم دفن کنم
تا فقط گاهی برم سر مزارش
...بزن بريم آيدا

Tuesday, November 14, 2006

....

راستی خيلی وقته ميخوام بهت يه چيزی رو بگم

من نه دوست دارم... نه بهت احتياج دارم


من خيلی وقته گريه نميکنم عزيزم ..خيلی وقته!

هيچکس به بدبختی تو و به قدرت خودم نديده بودم

تو يه بدبختی

و من

...

:)

Saturday, October 21, 2006

...

من هيچوقت هيچی نداشتم که بهش بنازم
حالا هم مثل هميشه!
.به معنای واقعی تهی

Monday, October 16, 2006


باران قطره قطره بينی و لبهايم را لمس ميکند و با تمعنينه به پايم می افتد
اسفالت ها خود را غرق باران کرده اند..و درختان تنفس ميکنند
باد لخ لخ کنان خود را به صورتم ميرساند تا نوازشم کند
شب از راه رسيده و من خيس تر از باران ميروم
ميروم.. جايی که تو نباشی
خاطرات تو نباشد... دستان تو و اشک های من نباشد
جايی که باد هايش بوی ريا و ابر هايش از سر اجبار نبارند
جايی که سرما دستانم را نگيرد..و باران اشک هايم را افزون نکند
ميروم.. سخت
چون تو را بی مهابا بخشيده ام به ديگری
ميروم.. گريان
چون دستانت را ديگر ندارم
ميروم.. آسان
چون کوله بارم سبک تر از هميشه است
ميروم..

تا
........

Saturday, October 07, 2006

...


عزيزم خيلی وقته دردی مونده روی دلم
ميخوام راز عشقمو واسه همه بگم و برم
يادمه روزايی که بهم قول دادی زياد.
.ولی زدی زير قولت گفتی برو منم
ميام
پشو درو ببند برو بيرون بزار تنها باشم..
توی تلاطم بغض ثانيه ها رها باشم

دستات مال من بود..ولی قبلت از من جدا،
چه شبهايی نشستم بخاطرت وای خدا
ميخوای بری به درک..پس از يادمم برو
يادت مياد وقتی گريه کردم..گفتم نرو؟!
حالا من ميرم تو ام تنهاباش با دل خودت..
ببين چيکار کردی ایدا ترو برد از ياد خودش

تمام فکرم توی چشمای تو بود ،
کاش بودی الان دستات تو دستای من بود
تمام مردم این شهر به من اواره ميگن،
تو این سکوت سرتاسر, مرگ رو به همراه دارم

ديگه از نبودنت نميسوزم..دگه حتی چشم به در نميدوزم
برو اشک نريز با ياد دلم،ديگه نميخوامت .. باهات نميمونم
ديگه حتی نميخوام اسمتو فرياد بزنم..
مثل عاشقای کتابا اسمتو داد بزنم

کاش ميشد ببينمت..بهت بگم،ديگه از ديدن تو سيره دلم
کاش ميشد ديگه چشام نبيننت،از درخت غم ديگه ترو نچينمت
کاش ميشد چشماتو گريون ببينم..تو تنهايی و غم دلتو رو خون ببينم
کاش ميشد ابر چشام بارون کنه سيل غم دلم،دلتو رو داغون کنه

Monday, September 18, 2006

...



تو نميدونی..
وقتی دوباره دستاتو گرفتم
ديگه دستای گچيت برام يه شوخی شد
نميدونم تو چه حسی داشتی.. اما دستات نه لرزش دستای من رو داشت
نه سردی اونارو
حتی سخت بودن و قاطع بودن هم تو دستات بود
وقتی دستام صورتتو لمس ميکرد يه شوقی داشت که تو درک نکردی
نگاهام رو نديدی... ساکت شدن های خفيف و غم نگاهم رو نديدی
وقتی ميخواستی بری..بغض داشتم ..ميدونستم باز ميری ميشی برای بقيه
باز فراموش ميکنی نگاهامو..دستامو..بوسه هامو
همه ی اینا برای من مفهوم دوست داشتن داشت
..يا حتی محکوم شدن در برابر دوست داشتن
اما برای تو!
در که بسته شد...تو نفهميدی.. چه جوری قلبم يخ زد
...آخه اون ام مثل من حس کرده بود که باز .... تو رو از دست داده

Friday, September 15, 2006

...


چقدر دلم لالايی ميخواد..لالايی از جنس خواب

از جنس پر زرق و برق مادرانه

جنسی از آغوش کودکانه.. لطيف .. با احساس و مهربانانه

نه از جنس زهر خندی بی رحمانه

...يا اشک هايی نا باورانه

در پستوی تاريک خانه

اینجا... نيست کسی

اینجا... سکوت و تنهايی است.. نه بار ها شنيدن

نه بار ها پذيرفتن.. نه بار ها شکستن

Tuesday, September 12, 2006

...


روز ها و شب ها.. در پس چشمانم يکی شده اند

نميگذرند...عذاب جانم شده اند

باران تنهايم گذاشته است .. حتی در خواب شبانه ام

پستوی فکرم مرا به مبارزه ميطلبد

خسته تر از جنگ ام .. بازنده ی ذهنم .. پرچم صلح ميجويم

ديوار ها سفيدند.. بر جانم چنگ ميزنند ... آرامش را از روحم ميگيرند

موهايم پريشان است.. شانه هايم تحمل آن ها را ندارند

دستهايم خالی اند ... اما چه باک است تنهايی را

ديوار سفيد و باران گم شده را

چه باک است خستگی و سکوت روح را

چه باک است ... مرگ را

Saturday, September 09, 2006

...



گم گشته ام .. در اتاق تاريک .. بی پناهم .. در دستان دشمن

دستانم پينه بسته است.. موهايم ريشه در سفيدی دوانده است

سر خرده از عشق و نفرت شده ام

بی پناه تر از خانه خرابان ويرانه شده ام

نفس هايم شماره طی ميکنند.. آه در آنها جان ميگيرد

دزد بی دل تاريکی شده ام

حسرت زده ی دست گرم ات شده ام

چروک صورت را ميپوشانم در پس آن همه بغض بی روح

زندگی را ميگريزانم ز دستان ناتوانم.. پوشش به روی مشکلات ميگذارم

...در نگاه سرد و بی وزن ام

سکوت يک فرياد شده ام ... خموش يک طوفان شده ام

سرود يک مرگ شده ام .. تابوت يک غم شده ام

.

.

.

...دختری 17 ساله ام

Thursday, September 07, 2006

...

ساعت هفت هشت صبحه
داشتم از دل درد ميمردم ... تازه الان يکم خوب شدم
هوا تو اتاق من فوق العاده يخه.. يکم مونده فريز شم اینجا
دست گچيه افتاده کنار تختم
آخه قبل خواب کلی فرصت دارم نگاش کنم
نميدونم ارزش نگاه کردن.. لمس کردن و نگه داری داره يا نه
چقدر خوبه پرده اتاقت تيره باشه اونقدر که صبح به این زودی آفتاب چشماتو نزنه
چی ميخوام... هدف چيه
خدا هم ديگه نميدونه..خسته شده از دستم .. روشو ازم برگردونده تا يکم استراحت کنه
ميدونی تو اگه کار مهمی برام نکردی
فقط باعث شدی يکم از حس نفرتم ... کم شه
باعث شدی يه مدت يه ته اميدی داشته باشم
تنها کار مفيدی که انجام دادی همين بود
از این به بعدش هم ... يا پل ها خراب ميشن و هرچی زحمت ناخواسته بود رو با خودشون ميبرن پائين
يا تحمل ميکنن و نميشکنن... و يا حتی نيمه کاره رها ميمونن
الانم تا از سرما يخ نزدم برم زير پتوی گرمم...و به تو و زندگيم و شايد آينده فکر کنم
شايد که به نتيجه ای رسيدم
..