Khaatereha , ..
بعد مدت ها برگشتم به خونه ام.. اینجا
يه زمانی اینجا رو حتی برای يک روزم ترک نميکردم
از احساسی که فکر ميکردم عشقه,تا تنفر مينوشتم
از روزای سياه و ديوونه بازيام...از تو , اون و خودم مينوشتم
فقط مينوشتم
چه روزايی رو گذروندم.. چه احساسايی رو تجربه کردم
... نقصام رو شناختم
و
حالا'
بزرگ شدم و برگشتم
ديگه نه از احساسای لحظه ایم مينويسم
نه بهشون توجه ميکنم
اول که اومدم اینجا خواستم زود اینجاا رو ترک کنم
ياد گذشته , .. اومد سراغم
داشتم فرار ميکردم
اما موندم و به دستام فرمان دادم بنويسن
!از حالا
ديگه ياد گرفتم از حقيقتا فرار نکنم
حتی اگه از طلوع خورشيده 6 صبح بيزارم هم بهش نگاه کنم
چون ممکنه هميشه این پرده ی ضخيم اتاق جلوی ديدن این منظره رو نگيره
..پس ميرم جلو همينطور که تا الان کشيدم خودمو جلو
و سعی ميکنم گذشته رو يجای مغزم دفن کنم
تا فقط گاهی برم سر مزارش
...بزن بريم آيدا




